تجلی پیامبران در شعر فارسی
* اي خواجه بازرگان از مصر شكر آمد
وان يوسف چون شكر ناگه زسفر آمد
براي مولوي يوسف نمادي است از زيبايي روح و جان كه از فراواني در چهره و جسم نمود مي يابد. او خوب است و زيبا. «رخ يوسفانه» يكي از استعاره هاي تكراري مولوي در غزليات شمس است و از آن برداشت هايي در چهارچوب ديدگاه عرفاني خود دارد.
* يوسف كنعانيم روي چو ماهت گواست
هيچ كس از آفتاب خط و گواهي نخواست.
مولوي داستان يوسف را نمادي از جهان پس از مرگ مي داند.
* چون غرق دريا مي شود، درياش بر سر مينهد
چون يوسف چاهي كه او از چاه سوي جاه شد
گويند اصل آدمي خاك است و خاكي مي شود
كي خاك گردد آن كسي كو خاك اين درگاه شد
يكسان نمايد كشت ها تا وقت خرمن در رسد
نيمش مغز نغز شد، وان نيم ديگر كاه شد.
* كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرست
چرا به دانه انسانت اين گمان باشد
كدام دلو فرو رفت و پر بيرون نامد
زچاه يوسف جان را چرا فغان باشد؟
* در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن
يوسف گرفت آن دلو را، از چاه سوي جاه شد.
مولوي اميدواري به نجات را به كمك داستان يوسف باز مي نمايد.
* نوميد مشو جانا كاميد پديد آمد
اوميد همه جان ها از غيب رسيد آيد
نوميد مشو اي جان در ظلمت اين زندان
كان شاه كه يوسف را ازحبس خريد آمد
امروز خندانيم و خوش كان بخت خندان مي رسد
سلطان سلطانان ما از سوي ميدان مي رسد
امروز توبه بشكنم، پرهيز را بر هم زنم
كان يوسف خوبان من از شهر كنعان مي رسد
چند توضيح
· نك : آنك يا اينك
· حبل الله : رسن حُداوندي
· شكر : شكر محصول مهم مصر باستان بوده به دليل منتيكرهاي حاشيه رود نيل
· بيت احزان : خانه اندوه وگريه
· فاقه : رنج و محنت
« سليمان »
پادشاهي كردن سليمان براي مولوي جنبه زميني ندارد و سليمان پادشاهي او تنها نمادي است از دستيابي به وحدت با جهان و فريننده آن وحدت با جهان همراه با نمادهايي چون دانستن زبان پرندگان و زبان موران است سليمان با جهان هستي همزبان مي شود.
* در پرده حجاز بگو خوش ترانه اي
من هدهدم صفير سليمانم آرزوست
* هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقي ساخته
چون من قفس پرداخته، سوي سليمان مي رود
* چه بودي؟ كه يك مرغ پران شدي
برو طوق سر سليمان ما
* اين هد هد از سپاه سليمان همي پرد
وين بلبل از نواحي گلزار مي رسد
* از نام تو آنك سليمان به يكي مرغ
در مُلكت بلقيس شكوه و ظفر افكند
يك حمله ديگر به سليمان بگراييم
كان هد هد پر خون شده منقار درآمد
* شاه پريان بين ز سليمان و پيمبر
اندر طلب هدهد طيار رسيده
گفته حضرت سليمان براي همه ملل آشناست: كار و كوشش را از مورچگان بياموز و در داستان هاي عرفاني مور به نشانه ناتواني و نماد كوچك بودن در برابر جهان آفرينش برگزيده شده داستان هايي به مور و حضرت سليمان چونان نمادي از عظمت روح انساني نسبت داده شده است.
* همگي ملك سليمان به يكي مور ببخشد
بدهد دو جهان را و دلي را نرماند
نه موران با سليمان راز گفتند؟
نه با داوود مي زد كُه صدايي؟
مورش مگو زجهان سليمان وقت اوست
زيرا كه تخت و ملك بياراست آرزو
* چو سليمان اگر او تاج نهد بر سر ما
همچو مور از پي شكرش همه بسته كمريم
* ور سليمان بر موران آيد
تا شود مور سليمان، چه شود؟
* آخر نه سليمان هم بشنيد غم موري
آخر تو سليماني انگار كه من مورم
در داستان هاي غير يهودي آمده است كه سليمان به كمك نگين انگشتر خود كه هديه اي خُدايي بود، به پاشاهي رسيد. روزي ديوي در كنار دريا به شكل يكي از نزديكان او در آمد و بفريفتش تا نگين را به او بسپارد و به آب تني برود. ديو سال ها با ظاهر سليمان پادشاهي كرد تا سرانجام سليمان نگين را در شكم يك ماهي يافت و دوباره به پادشاهي رسيد.
باز نگين سليمان نمادي است از جان علوي كه در دست شيطان اسير است و انسان را از اريكه سلطنت به زير مي كشد. مولوي انسان را به مبارزه با نفس و به دست آوردن نگين سليمان وجود هر انسان فرا مي خواند.
*ملكي كه پريشان شد از شوخي شيطان شد
باز آن سليمان شد، تا باد چنين بادا
* دام افكندم تا صيد كنم ماهييي
صيد سليمان وقت، جان من انگشتري
*همچو سليماني بشكافد ماهي را
اندر شكم ماهي آن خاتم زر يابد
* گر ديو زند طعنه كه خود نيست سليمان
اي ديو اگر نيست تو در كار چرايي؟
آن گاه كه سليمان وجود برود، ديو بر آدمي چيره مي گردد:
* چونك سليمان برود، ديو شهنشاه شود
چون برود صبر و خِرَد نفس تو اماره شود
* مها تويي سليمان فراق و غم چو ديوان
چو دور شد سليمان، نه دست يافت شيطان؟
سليمان بي شك نه تنها در زبان نمادين مولوي، بلكه در فرهنگ جهاني نمادي است از زبان پرواز، زبان اوج.
«زبان مرغ مي دانم، سليمانم!»
« يونس »
از ديدگاه مولوي جان و روح چون يونس در شكم ماهي هستند در جسم خاكي اسيرند. يونس در كشتي بود كه دريا طوفاني شد. سرنشينان گفتند كه علت طوفان وجود گناهكاري در ميان آنان است. قرعه انداختند و به نام يونس در آمد. هفت بار تكرار كردند باز نام يونس آمد. پس او خود را به دهان نهنگي انداخت. چهل روز در شكم او بود تا آن كه خد- اوند دعايش را پذيرفت.
* يونس قدسي تويي، در تن چون ماهي تويي
باز شكافت و ببين كاين تن ماهي ست آن
* يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق
گفتمش چوني؟ جوابم داد بر توفان خويش
گفت: بودم اندرين دريا غذاي ماهييي
پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذوالنون خويش
ذوالنون به معناي صاحب ماهي است. يونس پس از رنج ها وپالايش، صاحب ماهي مي شود و نه طعمه ماهي.
* اندر شكم ماهي دم با كه زند يونس
جز او كه بود مونس در نيمشب تاري
« ايـوب »
ايوب نه تنها يكي از سرچشمه هاي ادب كهن جهان است، بلكه در گسترده ادبيات مدرن نيز الهام بخش نويسندگان بسياري بوده است. رنج ايوب و آزمون هاي دشوار، او، دوام آوردنش و جهد بر همه بلاها داستاني بس گيرا و انديشه برانگيز. و مولوي در غزليات شمس اشاره ايي به او دارد.
* ترا هر گوشه ايوبي، به هر اطراف يعقوبي
شكسته عشق درهاشان قماش از خانه دزديده
* ايوب را آمد نظر، يعقوب را آمد پسر
خورشيد شد جفت قمر در مجلس آ، عشرت گزين
* محنت ايوب را، فاقه يعقوب را
چاره ديگر نبود رحمت رحمان رسيد
* آن ميوه يعقوبي، وان چشمه ايوبي
از منظره پيدا شد، هنگام نظر آمد
« خضر و الياس »
در روايت هاي مسلمانان آمده است كه خضر و الياس آب حيات نوشيدند و در قلمرو ظلمات عمر ابدي يافتند. خضر در بيابان ها و الياس در درياها راه را به گمشدگان نشان مي دهند. به برخي روايات خضر همان الياهوهناوي است
* اين كيست اين؟ اين كيست اين؟ اين يوسف ثاني است اين؟ خضر است و الياس اين مگر؟ يا آب حيواني است اين؟
* خضر از كرم ايزد بر آب حياتي زد
نك زهره غزل گويان در برج قمر آمد
(قلاووز به معناي راهنماست)
ور الياس قلاووزشوي
تا لب چشمه حيوان چه شود؟
* ور خضر وار قلاووز شوي
تا لب چشمه حيوان چه شود؟
* خامش! كه خوش زباني چون خضر جاوداني
كز آب زندگاني كور و كر است مردن
خضر دارنده آب حيات است. اودرآبها و ايلياس درخشكي دليل راه گمشدگان است.
پاينده گشت خضر كه آب حياط ديد پاينده گشت و ديد كه پاينده مي شود
* اينك آن خضري كه ميرآب حيوان گشته بود
زنده را بخشد بقا و مرده را حيوان كند
* چو خضر سوي بحار، ايلياس در خشكي
براي گم شدگان مي كنند استمداد
* تو آن حيدر و بدري كه در بَرّ و بحري
هم الياس و خضري و هم جان جاني
* بريده شد از اين جوي جهان آب
بهارا بازگرد و وارسان آب
از آن آبي كه چشمه خضر و الياس
نديدست و نبيند آنچنان آب
اما خضر و الياس اين دو دليل راه نجات دهنده گمشدگان در زبان نمادين شمس چيزي نيستند جز برترين نيروي انگيزاننده جهان: عشق. |
حضرت عیسی (ع) در شعر پارسی
شاعران عارفِ پارسی گوی همچنان که در کلامشان از قرآن بهرههای فراوانی بردهاند و آیات قرآنی و احادیث نبوی در سطر سطر شعرشان جاری است، گاه از کتب آسمانی دیگر نیز غافل نماندهاند و گهگاه اشاراتی از انجیل و تورات در شعر خود آوردهاند ذکر نام، شرح صفات، بیان کرامات و معجزات پیامبران الهی، مطلبی است که در شعر شاعران ایران زمین به فراوانی یافت میشود. از این روست که سرگذشت عبرتانگیز حضرت عیسی علیهالسلام ، تمثیلات، پندها و معجزات آن حضرت نیز، دفتری ویژه در ادبیات ایران دارد. در شعر شاعرانی چون خاقانی، رودکی، ناصرخسرو و سنایی اشعاری را مییابیم که نام حضرت مسیح در آنها آمده است. حضور انبیای الهی در شعر شاعران، به سبب داشتن علایق دینی و توجه مردمان به کردار و رهنمودهای آن بزرگواران بوده است.
بلندی و پستی در کلام مسیح علیهالسلام
«هر که خود را بلند کرد، پست گردد و هر که خود را فروتن سازد سرافراز شود». خاقانی شاعر بلند آوازه ایران، مضمون سخن حضرت عیسی را این گونه به شعر سروده است:
هر کو در نقص دید خود را کامل ترِ اهلِ دین شمارش
عالم که به جهل خود یقین شد از جمله صادقین شمارش
و آن کس کو نیست خویشتنبین معصومِ خدای بین شمارش
خود را چو ستودهای نکوهد عیسای فلکنشین شمارش
قضاوت درباره دیگران
حضرت مسیح علیهالسلام مردمان را از قضاوت نابه جا درباره دیگران باز داشته است در انجیل متی باب هفت، در آیات 1 تا 3 آمده است: «درباره دیگران قضاوت مکنید تا مورد قضاوت قرار نگیرید. همان طور که شما دیگران را محکوم میکنید خودتان نیز محکوم خواهید شد. چرا پرکاهی را که در چشم برادرت هست میبینی، ولی در فکر چوب بزرگی که در چشم خودداری نیستی؟»
چون به سخن نوبت عیسی رسید عیب رها کرد و به معنی رسید
عیب کسان را منگر و احسان خویش دیده فرو بر به گریبـان خویش
بذر نیکو
حضرت مسیح علیهالسلام پیوسته مردمان را به احسان و نیکوکاری به هم نوعان دعوت میکرد. در انجیل از قول حضرت عیسی علیهالسلام آمده است: «کسی که بذر نیکو میکارد پسر انسان است. در آن زمان نیکان در ملکوت خدا مانند خورشید خواهند درخشید. هر که گوش شنوا دارد بشنود». حافظ شاعر شیرین سخن پارسی این سخن را در شعری زیبا، چنین آورده است:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کِشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید گفت با این همه از سابقه نومیـد مشو
گز روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
مذمت ریاکاران
در انجیل متی ریاکاران در تشبیهی بدیع این گونه نکوهش شدهاند: «وای بر شما ریاکاران که مثل مقبرههای سفید شدهای هستید که ظاهری زیبا دارند، اما داخل آنها پر از استخوانهای مردگان و انواع پلیدی است. شما ظاهراً مردمانی درستکار، ولی در باطن پر از ریاکاری و شرارت هستید.
قالب تو رومی و دل زنگی است رو که نه این شیوه یک رنگی است
با تن رومی، دل زنگی که چه رنگ یکی گیر، دورنگی که چه؟
رنگِ دو رنگی به دورنگان گذار زان که دورنگی همه عیب است و عار
به که شفاجو زمسیحا شوی بو که از این عیب مبرّا شوی
سؤال و طلب
در انجیل متی از قول حضرت عیسی علیهالسلام آورده است: «سوال کنید که به شما داده خواهد شد؛ بطلبید که خواهید یافت؛ بکوبید که در به روی شما باز خواهد شد».
تلاش در راه رسیدن به مقصود و پایداری در برابر موانع، اگر همراه با امید و توکل باشد، حتماً به ثمر خواهد نشست. مولوی در اینباره میگوید:
سایه حق بر سر بنده بود عاقبت جوینـده یابنـده بود
گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زآن در برون آید سری.
بهترين ماجراي هستي
در اين مقاله ما به بررسي جلوههاي خاك در اشعار لسانالغيب خواجه شمسالدين محمد حافظ شيرازي ميپردازيم.
در ديوان حافظ 140 مورد به واژه خاك اشاره شده و مضامين خاك در اشعار حافظ به معاني ذيل آمده است:
1 – خاك آفرينش، خاك وجود آدم، خاك كالبد انسان
2 – خاك تربت
3 – خاك شرف يافته
4 – خاك سرزمين
5 – خاك معمولي
خاك آفرينش
مضاميني كه در ابيات حافظ با مفهوم خاك آفرينش ادا شده برگرفته از آيات قرآن مجيد است.حافظ داستان دلانگيز خلقت را در اشعار خود چنين مطرح ميكند:
دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت با من راهنشين باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال بهنام من ديوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
زمينه فكري او در اين سير معنوي، همان زمينههاي معارف اسلامي است؛ آياتي از قرآن كريم در باب خلقت آدمي از گل، نظير آيه كريمه: «الذي احسن كل شيء خلقه و بدأ خلق الانسان من طين» (سوره سجده آيه 7) (همان كسي كه هر چيزي را كه آفريده است نيكو آفريده و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد) را در نظر ميآورد. پس رفت و آمد فرشتگان براي تخمير گل آدم در ذهنش مجسم ميشود و تا آنجا قدرت ميگيرد كه گويي هنگام سرشتن و به قالب ريختن اين گل حضور داشته و هرچه را كه در آن دوردست آفرينش گذشته با چشم خويش ديده است. در شعر ديگري حافظ باز هم اشارهاي دارد به خاك آفرينش يا خاك آدم، چنانكه گويد:
فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز
در ابيات فوق اشاره به خاك آدم و بازگشتي است به ماجراي آفرينش و رويداد ازلي كه آنجا، نخست خدا هست و فرشتگان در پيرامونش، سپس اراده خداوندي ميخواهد انسان را بيافريند.
داستان آفرينش آدم بهعنوان بهترين ماجراي هستي، ذهن حافظ را به خود مشغول كرده. او در اين شعر اشاره دارد كه فرشته اهل عشق نيست كه دلايل متعددي نيز براي آن از طرف حافظشناسان نقل شده است؛ ازجمله اينكه عشق خاصيت موجودات خاكي است و چون فرشتگان از آتش آفريده شدهاند عشق نميدانند. يا اينكه فرشته موجودي است آسماني و چون آسمان از پذيرفتن بار امانت به علت ندانستن عشق ابا كرده، پس فرشته نميداند كه عشق چيست.
خاك تربت
انديشههاي او درباره مرگ، زندگي، حقارت وجود بشر، حيرت در برابر راز آفرينش و حساسيت شديد در مقابل زيبايي طبيعت، خوشيهاي زندگي و بهرهمندي از عمر و احساس ناپايداري تمام خوشيها، ظهور شبح مرگ، در برابر ذهن بيدار او و بياعتنايي به مقررات و غيره همه در ديوان حافظ منعكس است ولي طبع معقول شاعر همهجا از تلخي و تندي اين افكار ميكاهد و نوعي سهلانگاري راحت بخش بر آن است، چنانكه ميگويد:
به مي عمارت دل كن كه اين جهان خراب بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت
يعني جان خود را با شراب آباد كن زيرا اين دنياي خراب قصد هلاك ما را دارد و وقتي از خاك مرده ما خشت ساخت، قصد دارد با آن خرابيهاي خود را آباد كند.
در شعر ديگري با مضمون خاك تربت، شاعر به يكي از رسوم و آيينهايي كه در دوران باستان در ايران معمول بوده اشاره دارد. اين رسم حكايت از آن دارد كه به ياد كسي كه درخور تعظيم يا مورد محبت و عشق بوده است باده مينوشيدند و جرعهاي بر خاك نثار ميكردند و درد و تهنشست جام بر زمين افشاندن هم بهعنوان يك رسم كهن ميان اقوام مختلف متداول بوده است:
اگر شرابخوري جرعهاي فشان بر خاك از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
در حافظنامه نوشته بهاءالدين خرمشاهي آمده است:«رسم جرعهفشاني بر خاك طبق تحقيقات آقاي دكتر غلامحسين صديقي و دكتر محمد معين رسمي قديمي بوده كه نزد ملل باستان (يونانيان، آشوريان، يهود و ديگران) سابقه داشته است و ريختن آب بر سر گورها كه هنوز هم رايج است قرينه همين رسم است و سابقهاي بس كهن دارد.» مضمون خاك تربت را در يكي ديگر از اشعار زيباي حافظ ميبينيم. او ميسرايد:
هر كه را خوابگه آخر مشتي خاك است گو چه حاجت كه برآري به فلك ايوان را
ابيات فوق ما را با زاويهاي ديگر از انديشه حافظ آشنا ميسازد؛ حافظ بينياز موجود وارستهاي است كه گنج را هم از بينيازي خاك بر سر ميكند.در حافظ نامه نوشته بهاءالدين خرمشاهي چنين آمده است: «غزالي مينويسد: رسول(ص) گفت: هر بنا كه بنده كند در قيامت بر وي وبال باشد الا آنكه وي را از گرما و سرما نگه دارد» (كيميا ج 2 ص 447). همچنين در اثر است كه چون بنده بنا از 6 گز بالا دهد، فرشته منادي كند از آسمان، گويد: اي فاسقترين همه فاسقان كجا ميآيي؟ يعني تو را در زمين فرو ميبايد شد، در گور، به جانب آسمان كجا ميآيي؟»
خاك شرف يافته
غزلها و ابيات بسياري است كه نشانگر آن است كه حافظ تا چه اندازه خاك در آستان دوست را كحل بصر ميداند و پيوسته از اين خاك بوي الوهيت به مشام او ميرسد و خاك آستان در خانه دوست براي او خاصيت سرمه را دارد. اين خاك براي او تجلي حق، تجلي خدايي كه زيبايي و نيكي همه از اوست و زشتي و بدي با او هيچ ارتباطي ندارد، چنانكه گويد:
چو كحل بينش ما خاك آستان شماست كجا رويم بفرما از اين جناب كجا
يا:
به سر جام جم آنگه نظر تواني كرد كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد
اشاره حافظ به جامجم تعبيري است از جام شراب جمشيد و اصطلاح عرفاني آن عبارت است از آيينه تمامنماي رازهاي ناگشودني و سربه مهر آفرينش كه خداوند آن را در گل انسان و به خصوص در دل او تعبيه كرده است و به همين دليل خداوند به فرشتگان ميفرمايد:
«شما در گل منگريد در دل نگريد.»
حافظ در شعر ديگري به همين نكته اشارهاي دارد، چنانكه گويد:
سالها دل طلب جامجم از ما ميكرد و آنچه خود داشت زبيگانه تمنا ميكرد
گوهري كز صدق كون و مكان بيرون است طلب از گمشدگان لب دريا ميكرد
آنچه شخصي در خارج از خود جستوجو ميكند، خداوند در اندرون انسان تعبيه كرده است .
حافظ در بيان ديگري خاكي كه از پستي رسته و به خاك آفرينش انسان تبديل شده يا به قولي «لقد كرمنا بني آدم» «همانا فرزندان آدم را گرامي داشتيم» شده است را با ظرافت تمام در قالب شعر ميريزد:
يار مردان خدا باش كه در كشتي نوح هست خاكي كه به آبي نخرد توفان را
مضمون اين شعر، اشاره به داستان حضرت نوح دارد كه بيشتر افراد قوم او بر اثر توفان خشم الهي از ميان رفتند و تنها تعدادي كه با او همدلي كردند و در كشتي نشستند از آسيب توفان مصون ماندند.
اما مراد از اين خاك چيست؟ درباره آن نظريات متفاوتي ابراز شده:
سودي مينويسد:« مراد از خاك به اعتبار اينكه وجود نوح از خاك ساخته شده است، خود حضرت نوح است كه توفان در برابر او به اندازه يك قطره آب ارزش ندارد.»
علامه قزويني در بيان اين بيت به قصه حمل جسد حضرت آدم در كشتي نوح اشاره كرده است كه گفتهاند حضرت نوح آن خاك را تبركاً به همراه خود در كشتي داشت.
در شرح غزلهاي حافظ نوشته دكتر هروي تعابير ياد شده رد شده و او معتقد است: «اين خاك را بايد همان خاكي بدانيم كه گفتهاند نوح براي تيمم به كشتي برده است و اينگونه تعبير كنيم كه خاكي كه نوح با خود به كشتي برد به بركت مصاحبت او از بلاي توفاني نجات يافت، متبرك شد و مانند بقيه خاك زمين در توفان غرق نگرديد.»
در رابطه با داستان حضرت نوح در روايت است كه زماني كه توفان به اوج خود رسيد حضرت نوح عليهالسلام به دستور خداوند مشتي از خاك را به دريا پاشيد و چنين بود كه توفان آرام گرفت. درنتيجه بنا بر هريك از تعابير فوق در مورد خاك، در انديشه حافظ اين خاكي است كه از پستي رسته و به قرب رسيده است. در مضمون خاك شرف يافته به اشعار ديگري از حافظ برميخوريم كه اشاره به خاك پاي معشوق ميكند. با ظرافتهايي كه حافظ در اين اشعار به كار برده ميتوان در بعضي از ابيات عشق مجازي را از عشق حقيقي تفكيك كرد:
گر دست دهد خاك كف پاي نگارم بر لوح بصر خط غباري بنگارم
خاك، عنصر بيمقدار
در مضاميني كه حافظ در ابيات خود خاك را با عنوان عنصر بيارزش و بيمقدار جلوهگر ساخته، به نظر ميرسد كه بيشتر از معاني اصطلاحي استفاده شده است،چنانكه گويد:
بنده پير خراباتم كه درويشان اوگنج را از بينيازي خاك بر سر ميكنند يا:
ساقيا برخيز و در ده جام را خاك بر سر كن غم ايام را
در اين اشعار، خاك بر سر كردن كنايه است از تحقير كردن و ناچيز شمردن.
خاك سرزمين
ابياتي كه حافظ در آن از خاك به عنوان خاك سرزمين ياد ميكند رسما شهر زادگاه او را مدنظر قرار ميدهد و او آن مكان را به انحاي مختلف ميستايد يا ملامت ميكند:
آب و هواي پارس چه سفله پرور است كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم
و در جاي ديگري شهر خود را مورد ستايش و لطف قرار ميدهد:
خوشا شيراز و وضع بيمثالش خداوندا نگهدار از زوالش
ز ركن آباد ما صد لوحش الله كه عمر خضر ميبخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مصلا عبيرآميز ميآيد شمالش
به شيراز آي و فيض روح قدسي بخواه از مردم صاحب كمالش
در شعر اول او به دنبال رفيقي ميگردد كه از فارس هجرت كند، معلوم نيست چه رنجش خاطري از همشهريان خود دارد كه با آنان اينگونه بيمهري كرده است. اما در شعر دوم با همشهريان خود بر سر لطف است واين امر نشاندهنده آن است كه در مورد يك مسئله واحد اجتماعي بر حسب حالات مختلف عاطفي خود قضاوت كرده است.
"به نام خدایی که در این نزدیکی هاست "
موضوع : تجلی پیامبران در اشعار فارسی
استاد راهنما : سرکار خانم نجار نوبری
گردآورنده : مریم زارعی
سال تحصیلی : 88-87