امیری فیروزکوهی
نشسته در دل خاکم به یاد دوست هنوز
دل گداخته را آرزوی اوست هنوز
نه عشق آینه رویی،نه ذوق هم سخنی
عجب که طوطی ما گرم گفت و گوست هنوز!
ز بیم خوی تو رازم نهفته ماند به دل
در این صدف گهر از پاس آبروست هنوز
از آن ز دلتنگی گمنامیم،رهایی نیست
که چون صدف به لبم مهر آبروست هنوز
در این بهار چو اشک از کنار چشم ترم
مرو که خرمن گل در کنار جوست هنوز
چو پاره ی تن ما برد،نقد جان طلبد
عجوز دهر چو طفلان،بهانه جوست هنوز
ز هم نشینی دل با غم تو در عجبم
که پیر گشت و همانش به دایه خواست هنوز
ز خوان هستیش ای آسمان چه میرانی؟
که میهمان لقمه در گلوست هنوز
کس نماند کز آن تند خو کناره نکرد
((امیر))ماست که از جان اسیر اوست هنوز