داستان یوسف (ع) در غزلیات حافظ

از دیرباز شاعران فارسی زبان در سروده های خود به کرات از سرگذشت ها، احادیث، روایت ها و داستان های عاشقانه بهره برده اند. از جمله ی آنها می توان به سرگذشت پادشاهانی چون اسکندر ، بهرام و جمشید، قباد و... اشاره نمود و از بین عاشقانه های شعر فارسی، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، ویس و رامین که در نظر شاعران بوده و همچنین از داستان های قرآن کریم؛ یوسف و زلیخا همواره در اندیشه ی خلاق شاعران جایگاهی ویژه برای بیان احساسات داشته است. در قرن های متمادی ،همواره شاعران در تلاش بوده اند به واسطه ی استعداد، دانش و نبوغ شاعری خود، با اشارات مستقیم از داستان ها و یا سرودن شعرهایی با مضامین عرفانی و معنوی، اشعاری زیبا خلق کنند و از سویی در جهت احیای سنت ها و آیین های ملی و مذهبی گامی موثر بردارند. بایستی به این حقیقت نیز توجه شود که شاعران با بکارگیری به موقع از داستان ها در بطن سروده های خود بسیار موفق بوده اند. این در حالی است که با گذشت قرن های بسیار و با تحول فکری و تغییر در شکل و آداب زندگی اجتمایی انسان ها، هنوز هم شاهد اشعاری پر محتوا هستیم که با مضمونی از این دست همراه است.

یوسف گمگشته باز آیـد به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

در بررسی اشعار سروده شده توسط شاعران غزل سرای فارسی (گذشته و هم روزگار) به ابیاتی بر می خوریم که با مضمون اصلی داستان سروده شده اند که در شمار زیادی از شاعران محدود به موارد زیر است:

1. زیبایی، پاکی و بی گناهی یوسف 2.  گرفتار آمدن یوسف در چاه با توطئه ی برادرانش به سبب حسادت 3.  نجات یوسف توسط کاروانیان از چاه پس از سه روز 4 . فروش یوسف 5. راه یافتن یوسف جوان در مصر 6. توجه همگان به یوسف به دلیل زیبایی 7. به زندان در افتادن چندین ساله به دلیل عشق زلیخا و تهمت های بی اساس 8. تعبیر خواب 9. حزن واندوه یعقوب (ع) در فراق پسرش یوسف در کلبه ی احزان 10. از دست دادن توان بینایی 11. فرستادن پیراهن توسط یوسف برای پدر و شفای دیدگان یعقوب نبی بواسطه ی پیراهن یوسف. (سوره یوسف ، آیه نودو سوم)

شاعران وقتی می خواهند از داستان حضرت یوسف الهام بگیرند و در هوای آن بیتی خلق کنند، در نگاه اول یوسف را در زندان و چاه می بینند و یعقوب را با دیدگانی نابینا در کلبه ی احزان در ضعف و اندوه فراوان. اما در حقیقت، تنها پرداختن به این وضعیت و حالات کاری سطحی است که شاعران هرگز در پی آن نبوده و نیستند. زیرا آنچه مهم و قابل توجه است مضمون آفرینی در شعر است که با آن می توان غزل را به اوج زیبایی و تازگی رساند.  این داستان تاریخی که در قرآن نیز آمده است، مربوط به دوران فراعنه و مصر است که همگان کم و بیش داستان را شنیده و از آن مطلع اند. اما تفاوت اکثریت انسانها با شاعران در این است که ؛ شاعران بواسطه ی استعداد و توانایی شاعری، زوایا و نکته های مختلف و پنهان را کشف نموده و در لباس شعر زیباتر از گذشته ارائه می دهند. هر شاعری با دید شاعرانه و تیزبین خود به این مهم پرداخته است که در اینجا نگاهی به غزلیات حافظ داریم:

ماه کنعانی من، مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را

از ابیاتی که در غزلیات حافظ با مضمون و اشاره مستقیم به داستان حضرت یوسف یافتم، شاعر سعی کرده در زوایای مختلف و از بخش های برجسته و اثرگذار داستان حداقل یک بیت بسراید. حافظ به زیبایی یوسف، گرفتارامدن در زندان و چاه، نابینایی چشم یعقوب، پیراهن یوسف، برادران و ... در ابیاتش اشاراتی دارد. اما آنچه در اینجا حائز اهمیت می باشد این است که حافظ تنها از داستان یوسف روایت و حکایت مستقیم انجام نمی دهد بلکه آنچنان با حسن یوسف آشناست که ابیات سروده شده اش از حد و مرز نماد فراتر رفته است.

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از  پرده ی عصمـت برون آرد زلیخــا را

مصرع اول این بیت مقدمه ای است تا حافظ شدت عشق زلیخا را در برابر فرستاده ی الهی روشن سازد. آنچه که خداوند از زیبایی خویش در نهاد یوسف گنجانده است باعث می شود تا زلیخا تاب نگهدای نفس خود را نداشته باشد و عشق و علاقه ی خود را حاشا کند. خدای یوسف نیز از همگان بهتر در جریان این مطلب است که زلیخا از ابتدای آشنایی با یوسف نوجوان از زیبایی ِ وجودی ِ او آگاه می شود و در حقیقت به خداوند است که عشق می ورزد اما کاملا غیر مستقیم و ناآگاهانه.  زلیخا در مرحله ای قرار می گیرد که دیگر عقل را به گوشه ای نهاده و پی دل عاشق و ضعیف خود می رود. در واقع زلیخا مطیع هوس نیست بلکه کاملا دلداده ی زیبایی و حسن روزافزون یوسف می شود. همانگونه که از ازل ،انسان شیفته ی زیبایی بوده و در زبان شعر و در گونه های مختلف هنر، ستایشگر زیبایی بوده است. مهم آنکه زلیخا به مانند یعقوب از اسرار وجودی یوسف آگاه می شود. این کشف بزرگ است که زلیخا را متحول می کند. زلیخا می داند که یوسف از چاه تاریک پس از سه روز (به روایتی) خارج شد، در زندان افتاد و همچون برده ای در دید مردم به بند کشیده شد اما هرگز ذره ای از رونق و جمال او کاسته نشد، پس دریافت که یوسف الهی است. و این است که پاکی و صمیمیت نهفته در نهاد یوسف بیش از همه در چشم زلیخا آشکار می شود.

حافظ می فرماید:

عزیز مصر به رغـم  برادران غیور

ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید

آنچه مسلم است، دوری از یوسف چه برای یعقوب نبی و چه برای زلیخا دردی بزرگ است. یعقوب در کلبه ی احزان در اشک و و الم روزگار می گذراند. اشک هایی که بینایی را از دیدگان او گرفت، تن پیرش را ضعیف تر کرد.  جدا از بیت معروف حافظ که مطلع یکی از غزل هایش است :

یوسف گمگشته باز آید  به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

در جایی دیگر بی نهایت زیباتر از گذشته به این نکته می پردازد. آن یاری که با تمامی ویژگی های الهی و معنوی و حسن بیشمار، با توطئه ای در چاه افکنده می شود و پس از آن به واسطه ی  پیراهنی که به خون بزغاله یا آهو رنگین گشته گواهی می آورند برای دریده شدن یوسف در حمله ی گرگ ها در بیابان، و در پی آن سال های بی خبری از او، در حالی که در وجود خود نشانی از سلامت بودن یوسف می بیند و سحر گاهان امیدوار برمی خیزد ولی در غروب در بیت الحزن خویش اشک می ریزد.

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نـه آن می کنـد که بتــوان گفت

در واقع پیام اصلی داستان این است که آنچه پروردگار از روح خویش در انسان ها دمیده است (ثُمَّ سَویهُ و نَفَخَ فیهِ مِن روحِه / سوره سجده آیه هشتم) همواره بایستی محترم داشت و همچون یعقوب و زلیخا آن را شناخت و در پاسداری ِ آن کوشید. باید دانست که گوهر نهفته در وجود آدمی را نباید نادیده گرفت و سهل از دست داد. همین است که حافظ از وقوع چنین سستی و اهمال و            بی توجهی در عین ناراحتی می فرماید:

پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

حافظ عمل جاهلانه ی برادران یوسف را در ذهن دارد. یوسف در چنگ برادران نا اهلی است که آتش حسد در پیکر آنها شعله افکنده.  این همان گوهر پاک وجودی است که در دست نابخردان گرفتار آمده است. شاعر می خواهد با یادآوری داستان به این نکته اشاره کند که آنچه در نهاد بشر است، آنچه خداوندگار در صدف وجودی انسان نهاده است قابل معامله در هیچ بازاری نیست. گوهری که تنها خداوند ارزش و عیار آن را می داند.

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخـته بود

هر آنکه کنج  قناعت بـه گنج دنیـا داد

فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی

و در جایی دیگر حافظ آنچنان غرق در اندوه و حیرت نابخردان می گردد که تمامی ارزش های انسانی را در نابودی می بیند. حافظ انسان هایی را در اندیشه دارد که  نه تنها یوسف وجود خویش را کشف نکرده اند بلکه قصد بر نابودی آن دارند. این واقعه ای است که خداوند را نیز ناراحت خواهد کرد. شاعر به برادران یوسف یادآور می شود که پیر کنعان از اقدام جاهلانه شما اینگونه ناراحت و آزرده خاطر است؛

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی

کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

 

 

حافظ در حقیقت شریک این اشک و درد هجران است. می تواند خود را نزدیک یعقوب بداند. حافظ شاعری است که از هر گوشه ای و از هر حال و احوالی شعر سروده زیرا دید شاعرانه ی قوی و مختص اوست که باعث شد تا دیوانی پدید آورد در سایه ی قرآن، رنگین و پر محتوا و البته آسمانی.

اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبریست که در  کلبه  احـزان کردم

حافظ مکن اندیشه ی آن یوسف  مهرو

باز آید و  از  کلبــه ی  احـزان  بدر  آیی

پی نوشت ها:

دیوان حافظ ، از نسخه محد قزوینی و دکتر قاسم غنی ، چاپ چهارم 1383

قرآن کریم،

سوره یوسف ( آیه نود و سوم)

سوره سجده( آیات هفتم تا نهم)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سنایی غزنوی  و  یوسف (ع)

ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی               ماننده‌ی یعقوب شد از درد جدایی

تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید       هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی

گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را         گه باز کند زلف تو دعوی خدایی

با خوی تو در کوی تو از دیده روانیست       کس را بگذشتن ز سر حد گدایی

در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست    جان را ز خم زلف تو امید رهایی

بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بس       کاندر همه تن کس بنداند که کجایی

بس نادره کرداری وین نادره‌ای بس           کان همه‌ای و همه جویان که کرایی

از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید         ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی

آنجا که تویی من نتوانم که نباشم            وینجا که منم مانده تو دانم که نیایی

*********************************************

سنایی غزنوی (قصاید) (قصه‌ی یوسف مصری همه در چاه کنید)

قصه‌ی یوسف مصری همه در چاه کنید           ترک خندان لب من آمد هین راه کند

آفتاب آمد و چون زهره به عشرت بنشست       پیش زهره بچه زهره سخن ماه کنید

سخن حور و بهشت و مه و مهر شب و روز       چون بدیدید جمالش همه کوتاه کنید

نطع را اسب و پیاده رخ و پیل و فرزین           همه هیچند شما قبله رخ شاه کنید

اول وقت نمازست نماز آریدش                     پیش کز کاهلی بیهده بیگاه کنید

از پی خدمت آن سیمتن خرگاهی                 همگی خویش کمربند چو خرگاه کنید

بندگی درگه او را ز برای دل ما                    سبب خواجگی و مرتبت و جاه کنید

آه را خامش دارید به درد و غم او                 ناکسان را ز ره آه چه آگاه کنید

آفت آینه آهست شما از سر عجز                  پیش آن روی چو آیینه چرا آه کنید؟

اسم هر قدر که بی دولت او غدر نهید            نام هر جاه بر دولت او چاه کنید

همه کوهید ولیک از پی آمیزش او                مسکن زلف دوتاهش دل یکتاه کنید

دل مسکین خود ار مشکین خواهید همی       لقب او طرب افزای و تعب گاه کنید

چون غزلهای سنایی ز پی مجلس انس           خویشتن پیش دو بیجاده‌ی او کاه کنید

چشمتان از رخش آنگاه خورد بر که شما         سرمه از گرد سم اسب شهنشاه کنید

شاه بهرامشه آن شه که جزو هر که شهست     خدمتش نز سر طوع از سر اکراه کنید

شه رهی را که برو مرکب او گام نهد              از پی جان غذا جوی چراگاه کنید

ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهید      باده‌مان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهید

بام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزید              نام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهید

هر کسی را جام او با جان او یکسان کنید        هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهید

چند از شش سوی یک دم چار بالشهای ما       بر فراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهید

عیسی و خر هر دو اندر مجلس ما حاضرند       کوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهید

مجلس آزادگان را از گرانان چاره نیست              هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید

خنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنید                  زخمه‌ی نو بر کف ناهید خنیاگر نهید

هین که عالم سر به سر طوفان نااهلان گرفت       رخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهید

هر که را رنگیست همچو نیل در آب افکنید          هر که را بوییست همچون عود بر آذر نهید

نفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنید          عقل را چون بر کله پشمیست بندش بر نهید

ور درین مجلس شما عاشق‌تر از شمع و می‌اید       پس چو شمع و می قدم در آب و آتش در نهید

می قبای آتشین دارد شما در بر کشید               شمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهید

ناحفاظیرا چو سگ ار تاختید از پیش در              آن گه‌ی با یار آهو چشم برتر بر نهید

چون ز روی هستی از من در من ایمانی نماند        گر مسلمانید یک ره نام من کافر نهید

ور سنایی همچو زنجیرست در حلق شما            حلق او گیرید چون حلقه برون در نهید

 

***************************************************

پژوهشي پيرامون پيامبران يهود و زبان نمادين شمس

در ديوان شمس سخن مستقيم، پسند مولوي نيست. او بر آن است كه واژه ها خيانتكارند و هر قدر براي كنكاش در چيزها از واژه ها كمك بگيريم، از حقيقت آنها دور شده ايم. به گمان مولوي «لفظ ها و نام ها چون دام ها» يند و بايد «شرح اين هجران و قال» را كم كرد، چرا كه خون به خون شستن محال است و محال» اما راه هاي هنرمندانه اي هست كه سخن را از اين پوچي مختوم برهاند و اگر نه به يك مقصد از پيش نشان شده، دست كم تا دورترين منزلگاه ممكن معنا برساند. نمادها، ميانجي سخن و مخاطب آن در نظريه بيان مولوي هستند. نمادها چه براي خواننده اي از ميان مردمان ساده و چه خواص قابل فهم تر است. همين نمادها و نشانه هاي تمثيلي عنصر مشترك ميان سخن ادبي و افسانه هاي مردمي هستند، يعني ژانري (نوعي) از ادبيات كه مردمان ساده با آن بسيار خو دارند و از قضا گنجينه حكمت مردمي نيز هستند.

وجود نمادها همواره لذت خواندن را تا مرز تكاپوي شادمانه براي يافتن بالا مي برد. ابهام همواره پرتر و گوياتر است از صراحت! از سوي ديگر نمادها به دليل داشتن لايه هاي معنا ـ و نه يك معناي يكسره و آشكار ـ خواننده انديشمند را پديد مي آورند. نمادها بار گسترده اي از ارجاع به فرهنگ انساني دارند كه به آثار ادبي غنا مي بخشند. اين گونه است كه آثار ادبي نمادين در هر قرن و دوره اي بار ديگر تفسير و تأويل مي شوند و هربار از زاويه جديدي در برابر ديدگان قرار مي گيرند. وجود همين جريان ها زمينه ساز دوره هاي انقلاب فكري و ادبي بوده اند. به قول رولان بارت در Critique et Verite (نقد و حقيقت) بازنگري آثار كلاسيك كه هر چند گاه رونق مي يابد، نشاني از «روندهاي منظم ارزشيابي» است. هر چند گاه يك بار هر سرزميني ميراث گذشته خود را به ميان مي آورد و در آن كنكاش مي كند. از اين رو در قلمرو ادب فارسي، بازنگري به آثار مولوي جرياني مداوم است و مولوي نيز در اين ميان و بين عوامل گوناگون، مديون سخن نمادين خود است.

پيامبران و انبيايي كه در بخش هاي پي درپي اين نوشتار به آن ها خواهيم پرداخت: