حضرت موسي، نوح، ابراهيم، يوسف، يعقوب، سليمان، يونس، ايوب، الياس و خضر (الياهو هناوي)، خواهند بود. واژه هايي كه براي درك بهتر شعر به معناي آنها نياز است در پايان هر بخش جداگانه همراه معناي خود خواهند آمد.

« مو سي »

مولوي انسان را جزئي از حقيقت كل مي داند و در نتيجه به او ارج مي گذارد. نيي جدا مانده از نيستان وجود كل كه در آرزوي بازگشت به اصل خود است. مولوي راه تحقق وحدت وجود را عشقي پرشور مي داند. اين عشق در مراحل گوناگوني كه عرفا قائل هستند وجود آدمي را پالايش مي دهد و به درجات اولياء انبياء و پيامبران به مرحله نهايي مي رسند و مي توانند تجلي وجود حد-اوند را ببينند، در اين ميان نور و طور و موسي عمران نشانه هايي نمادين هستند. يك انسان توانست در كوه طور بايستد و تجلي نور را ببيند.

*عالم چو كوه طوردان، ما همچو موسي طالبان

هر دم تجلي مي رسد، بر مي شكافد كوه را

عالم چو كوه طور شد، هر ذره اي پر نور شد

مانند موسي روح هم افتاد بي هوش از لقا

آتش بر درختي افتاده، اما درخت نه مي سوزد و نه خاكستر مي شود و موسي حيران در آن مي نگرد.

* اي روز چون حشري مگر؟ وي شب شب قدري مگر؟

يا چون درخت موسييي كو مظهر الله شد؟

* كوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او

چون بهشت جاوداني گشته از فر وضياء

از نواي عشق او آنجا زمين در جوش بود

وزهواي وصل او در چرخ دائم شد سماء

ميقات در ادب فارسي به معناي مكان ديداري است اما نه هر ديداري. در اصل ديدار جانان و حد-اوند. مولوي جان انساني را چون كوه طوري مي داند كه در صورت پاك كردن آن از منيّت مي توان در آن به ميقات رسيد.

* جان طور است و من موسي كه من بيهوش و او رقصان

و ليكن اين كسي داند كه بر ميقات من گردد.

* چون فزون گردد تجلي از جمال حق ببين

ذره ذره هر دو عالم گشته موسي وار مست.

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور و طور و موسي عمرانم آرزوست

* موسي جانم به كُه طور رفت

آمد هنگام ملاقات من

طور ندا كرد كه آن خسته كيست؟

كامد سرمست به ميقات من؟

موسي، چوپاني، شاهزاده اي، دانشنمدي از راه دراز به ميقات آمده او انساني پوياست و حركت وجود او سازنده:

* درخت اگر متحرك بدي زجاي به جاي

نه جور ارًه كشيدي نه ظلم تبر

نگر به موسي عمران كه از بر مادر

به مدين آمد و زان راه گشت او مولا

از راه دراز آمده و به درگاه خوانده شده است و چه باك اگر به او لَن تراني مي گويد (نمي گذارم ببيني)

* اعتمادي دارد او بر لطف دوست

گر سماع لنتراني مي كند

در آن مكان پاك بايد كفش از پا گيرد و كفش نماد آلودگي هاي خاكي است

* چون كه كليم حق بشد سوي درخت آتشين

گفت: من آب كوثرم كفش برون كن و بيا

هيچ مترس از آتشم، زانك من آبم و خوشم

جانب دولت آمدي، صور تراست مرحبا!

در زبان نمادين مولوي، موسي يكسره به جان هستي تبديل مي شود.

هر وجودي يك موساي جان دارد كه بايد پرورش يابد:

* اي موسي جان شبان شده اي

بر طور برآ ترك گله كن!

نعلين ز دو پا بيرون كن و رو

در دشت طور پا آبله كن؟

موسي پيامدار مي شود و مأمور به زير كشيدن فرعون. عصايي در اين ميانه نشانه توانايي حق مي شود، چوب خشكي سرچشمه معجزه ها و چوپان مي رود تا در گردن فرعون افسار و زنگوله بيندازد!

* تكيه گه تو حق شد نه عصا

انداز عصا وان را يله كن!

فرعون هوي چون شد حَيَوان

در گردن او رو زنگله كن!

اما آن گونه كه «موسي جان» وجود دارد، در نفس بشري فرعون هاي كوچك و بزرگ نيز به بيداد نشسته اند.

* ببُر اي عشق چو موسي سر فرعون تكبر

هله فرعون به پيش آكه گرفتم در و بامت

نَبردِ موسي و فرعون نماد خير و شر چه در نهاد آدمي و چه در دنياست.

* گر عجب هاي جهان حيران شود در ما رواست

كاين چنين فرعون را ما موسي عمران كنيم.

* گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كني

در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش

لنگري از كنج مادون بسته اي برپاي خويش

تا فروتر مي روي هر روز با قارون خويش

پس در آنِ آدمي نفر سومي نيز هست: قارون چونان نمادي از زر پرستي و تب شدگي زر. داستان قارون يا قورح انسان امير نفس و آزمندي را نشان مي دهد كه در برابر موسي طغيان مي كند.

* همچو موسي زدرخت تو حريف نوريم

ما چرا عاشق برگ و زر وقارون باشيم

موسي نماد خوار شمردنِ زر پرستي و بت انگاري زر است. او پيامبري است كه بر اساس رواياتي به جاي دست بردن در طشت زر، آتش را بر مي دارد و به دهان مي برد و از اين رو الكن مي شود.

* هست دو طشت در يكي آتش وآن دگر زر

آتش اختيار كن، دست در آن ميانه كن

شو چو كليم هين نظر تا نكني به طشت زر

آتش گير در دهان، لبِ وطن زبانه كن

* گليم موسي و هارون به از مال و زر قارون

چرا شايد كه بفروشي تو ديداري به ديناري

قارون با تمامي دارايي خود به اراده خداوندي به تَه زمين فرو مي رود و اين براي مولوي نمادي از نفس است و مهار آن.

* نقش چون قارون زسعي ما درون خاك شد

بعد آن مردانه سوي گنج قارون تاختيم

* گر زانكه تو قاروني در عشق شوي مفلس

در زانكه خداوندي هم بنده شوي با ما

* مس هستي ات چو موسي زكيمياش زر شد

چه غمست اگر چو قارون به جوال زر نداري

عصاي موسي براي مولوي نمادي است از جسم انسان. چوب خشكي معجزه گر مي شود و جسمي خاكي پرواز مي كند به عرش. و اين كار موساي عشق است.

* ذره هاي تيره را در نور او روشن كنيم

چشم هاي خيره را در روي او تابان كنيم

چوب خشك جسم ما را كو به مانند عصاست

در كف موسي عشقش معجز شعبان كنيم

شعبان يا اژدها همان ماري است كه از عصاي حضرت موسي به وجود مي آيد.

* چون عصاي موسي بود آن وصل اكنون مارشد

اي وصال موسي اش اندر ربا اين مار را

*از آن سو كه عصايي اژدها شد

به دوزخ برد او فرعونيان را

* منكر مباش بنگر اندر عصاي موسي

يك لحظه آن عصا بُد، يك لحظه اژدها شد

عصا نشانه قدرت حُدا در دست موسي است و سلاح مبارزه با فرعون.

* بدانك موسي فرعون كش درين شهرست

عصاش را تو نبيني ولي عصا دارد.

همين عصا بارها عامل اجراي معجزه اي گوناگوني چون خون شدن آب نيل و بيرون آمدن آب از سنگ در صحراي سينا مي شود:

«حديث موسي و سنگ و عصا و چشمه آب».

* خواه ما را مار كن، خواهي عصا

معجز موسي و برهان توايم

* بدان قدرت كه ماري شد عصايي

به هر شب چون عصا و روز ماريم

* آن عصاي موسي اژدها بخورد

تو مگر هم زان عصا آموختي

* تويي به جاي موسي و ما ترا عصايي

به جز كف موسي عصا نيافت برهان

* موسي نهان آمد، صد چشم روان آمد

جان همچو عصا آمد، تن همچو حجر آمد