غزلی از هلالی
به چشم لطف اگـــــــر بینی گرفتاران رسوا را به ما هم گوشه چشمی که رسوا کردهای ما را
پس از مردن نخواهم سایهٔ طوبی ولی خواهم که روزی سایه بر خاکم فتد آن ســــــــــروبالا را
حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خنــــــدان که از باد خــــــــزان آفت رسد گل هـــای رعنا را
دلا، تا مـــــــیتوان امروز فرصت را غنیمت دان که در عالــــــم نمیدانــــد کسی احوال فردا را
زلال خضر باشد خاک پایت، جــــــــای آن دارد که ذوق خاکبـــــــــوسی بر زمین آرد مسیحا را
هلالــــــی را چه حد آن که بر ماه رخت بیند؟ به عشق ناتمام او چه حاجت روی زیبــــــــا را؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:35 توسط گروه ادبیات
|