منتخب غزلیات سعدی
منتخب غزلیات سعدی
1-اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمیشود ما را
2-اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست
3-از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است پیغام آشنا نفس روح پرور است
4-مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
5-مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
6-شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
7-درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
8-من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزیست که شایسته پای تو بود
9-ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
10-گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش
11-هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
12-خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
13-وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
14-من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
15- هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی